rihelmina va helemin

دل من بهونه نگیر توی این روز بارونی و سرد...
نویسنده : رامین - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
 

 

 

 

 

 

دلم خیلی برات تنگ شده... خیلی... دلم تنگه واسه اینکه کنارم بشینیو سرم رو سینت باشه و نازم کنی... واسه وقتی که فقط من و تو باشیم... واسه وقتی که طنین صدات توی گوشم بپیچه و غرق لذتم کنه... واسه وقتی که توی آغوش امنت بی هیچ ترسی از دلتنگیامو نگرانیام بگم و با گرمای وجودت آروم شم... دلم واسه همه ی مهربونیات و محبتت تنگه... دلم واسه اون دستای قوی و مردونه ات که دنیا رو به خاطر من عوض می کنن و از نو می نویسن تنگه...

مَرده زندگیه من دلم واست تنگه... تکیه گاه من دلم واست تنگه... همه کسم دلم واست تنگه...

ایکاش با تو بودن اینقدرها هم سخت نبود... ایکاش زمین و زمان به جای مُرافا کمی مُدارا می کرد... ایکاش جایگاهم در دنیای تو بالاتر و به این دنیا ثابت می شد... ایکاش و ایکاش و ایکاش...

خدایا تو کمکم کن...

 

 

 


 
 
وای ی ی ی ی ی ی ... امروز یه روزه مهمه... خیلی مهم...
نویسنده : رامین - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٩
 

 

 

امروز خیلی روز مهمیه... شاید بشه گفت یکی از مهم ترین روزای زندگیه من...

امروز سالروز یه روز بزرگه... یه روزی که یه اتفاق بزرگ افتاد و زندگی منو عوض کرد...

شاید باورتون نشه ولی این اتفاق 24 روز بعد  از اینکه من به دنیا اومدم افتاد... یعنی 19 اسفند 68...

اون اتفاق باعث شد تا من امروز با ارزش ترین چیز زندگیمو داشته باشم ، بهترین و تنها چیزی که یه دختر می تونه تمام عمرش آرزوی داشتنشو داشته باشه...

وای خدا جون بابت این اتفاق بزرگ ازت ممنونم...

توی این روز بزرگ یه فرشته پا به زمین گذاشت... یه فرشته که همه دنیای من شده... یه فرشته که مونس روزها و شب های من شده... یه فرشته که دیگه خود من شده و جونم به جونش بسته شده...

آره... این روز روزیه که رامین من پا به این کره خاکی گذاشته...

 

 

                                   

 

رامینم امروز روز توِ...

خوشحال باش که همه ی زمین و آسمون امروز کامل در اختیار توِ...

روز تولد هر کس مهم ترین روز زندگیشه و توی این روز آرزوهاش بر آورده میشه... پس یادت نره که حتماً یه آرزو بکن...

 

 

                                                  

 

 

عشق من تولدت مبارکماچ

امیدوارم امروز بهترین روز امسالت باشهماچ

خوشحال باش و بخند که لبخند تو شیرین ترین شیرینیه تولدته...ماچ

 

                                  

 

ایشالله 120 ساله شی کنار خودملبخند می بوسمتماچ

مال خود خودمی ها...

 

 

 

خیلی دوست دارم رامین جونمقلبماچقلب


 
 
جمعه ای که به دست فراموشی می سپارمش...
نویسنده : رامین - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧
 

 

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند...

ستایش کردم ، گفتند خرافات است...

عاشق شدم ، گفتند دروغ است...

گریستم ، گفتند بهانه است...

خندیدم ، گفتند دیوانه است..

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم...          (شریعتی)

 

 .                         

 .

 .

 

امروز صبح ، یه چیزایی شنیدم که خیلی بد بود... وحشتناک...ناراحت

                                  

البته ظاهراً برداشتم از حرفا بد بود و بعدش فهمیدم اصلاً بد نبود!... (اگه توضیحش ندادم و نگفتم چیه واسه اینه که نمی خوام دیگه یادم بیاد...)

اصلاً حالم خوب نبود ، داغون...  از سر درد نمی توتستم از تخت بیام بیرون... هیچ وقت تا حالا اینقدر سرم درد نگرفته بود... داشتم می مُردم...ناراحت

با توجه به حالی که داشتم امروز نتونستم کار خاصی بکنم... حتی ترجیح دادم که اصلاً فکر نکنم تا سرم بهتر شه...

رامینم و موجود خانَم ( اسم دوستمه!نیشخند آدم نیست ولی از آدما بهتره ، راینمم بهم دادتش و منم کلی دوسش دارم) باهام حرف زدن و آروم شدم...

الان حالم خوبه ، به نسبت صبح می شه گفت خیلی خوبم...

دوست دارم امروزُ کامل فراموش کنم ، دیگه ام نمی خوام در این زمینه که بد برداشت کردم موردی پیش بیاد... پس دیگه ادامش نمی دم...

 

رامینم همیشه کنارم باش ، خیلی می خوامت ، با تو آروم می شم و بدون تو هیچی ازم نمی مونه ، همه ی زندگیه منی... خیلی دوسِت دارمقلب  ماچ

                            


 
 
برای هلاله جونم ...
نویسنده : رامین - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٦
 

دیشب خیلی خسته بودم ، خیلی ،  به خاطر همین ساعت 12 خوابم برد..

دیروزم یکی از بدترین روزایی بود که داشتم ...

واسه دیروز کلی برنامه داشتم ، واسه هلاله جونم یه چیزایی خریده بودم ، می خواستم بدم بهش می خواستم باهاش حرف بزنم ، می خواستم کاری کنم که کلی بهش خوش بگذره می خواستم مشکلاتی که بودو طوری براش تعریف کنم که فکر کنی هیچی نیست ،همه چی حل می شه تهشم براش یه جشن کوچولو بگیرم ، اما همون طوری که هلاله جونم گفت تو دانشگاه که چیزی نشد این پسرا تا 10 ثانیه قبل خداحافظیمون بود ...

حتا نتونستم چیزایی که براش گرفتم رو همین طوری بدون جشن بدم به هلاله جونم ، تهشم که رفتیم ! دوس نداشتم بریم بیرون جایی باشم تا اینکارا رو بکنم ، هواهم که دیگه انگار بهش گفته بودن اینقدر سرد شو که اینا برن ....

دیگه مهم نیست ، دیروز بود ، تموم شد ، شبم رو با عشق هلاله جونم سپری کردم ، اگه همه کارایی که می خواستم بکنمم تهِش با عشق هلاله جونم بودم الانم تهِش با عشق هلاله ام می خوابم ، هر اتفاقی هم بیفته تهِش عشق ماست که می مونه ...

دیروز اسپندگان بود و منمم صبح به هلاله جونم تبریک گفتم نمی خواستم اینجوری بهِش بگم امروز اسپندگانه به خاطر این بهش گفتم واسه روز مهندس بهش تبریک گفتم چون عشق منم مهندسه دیگه فداش بشم منم ، خانوم مهندسه خودمه ماچ

 

هلاله جونم بهت تبریک می گم چون هم خانومه خودمی هم امروز روزه توئه هم اینکه برای من بهترین مهندس دنیاییماچ

 

یه سری چیزا هم هست که اینجا نمی تونم بگم هلاله جونم ، می زارم بعداً می گم یا تو دفترم می نویسم ...

مرسی برام اینجا می نویسی مرسی این همه وقت می زاریو اینقدر دوسم  داری ...

منم عاشقتم هلاله جون ماچمواظب خودت باش زندگیه منماچ

تا دوشنبه نمی بینمت اما هر لحظش به فکر توام عشق منماچ


 
 
آقا مهندس خودم...
نویسنده : رامین - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٦
 

 

آقای مهندس روزت مبارک...

 

این آقا مهندسی که گفتم همون رامین جون خودمه ، فداش بشم ، اگه یکی واقعاً حقش باشه بهش بگن مهندس رامینه منه...

مال خودمی عشق منماچ خیلی می خوامتماچ همیشه بهترینی ، هم توی کارت هم توی عشقت... همه جا...

عاشقتمقلب

( پاورقی = تاریخ : 5 اسفند!)


 
 
5 اسفند...
نویسنده : رامین - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٦
 

راستی امروز روز سپندارمذگان یا همون اسپندگانِ...

رامین جونم امروز که بهت تبریک گفتم گفتی چرا من تبریک می گم ، نمی دونم قضیه چی بود ، جدی بود یا شوخی! ولی کلاً تا جایی که من می دونم یه سری می گن امروز روز زن و زمینِ ، یه سری می گن روز عشقِ ، یه سری ام می گن هر دو!

من جزِِِِِء گروه دوم یا سومم!نیشخند

دوست دارم این روزُ به عنوان روز عشق بهت تبریک بگم عزیزم ، عاشقتم رامینم ، به هر بهانه ای حاضرم واسه عشقمون جشن بگیرم...

هر چند تاریخها یادم میره و این دفعه رو فراموش کردم ، ولی تقویممو که بدی دیگه یادم نمی ره ، این بارم اینجا اینجوری دوباره رسماً بهت تبریک می گم...

عشق من عاشقتمقلب روز عشق (رامین) مبارک ماچ

 

(پاورقی= 5 اسفند!)


 
 
اینم از امروز ما...
نویسنده : رامین - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٥
 

 

 تا حالا اسم کَنِه به گوشِت خورده؟؟؟

وای خدای من هنوزم بعد از 3 ، 4 ساعت عصبی ام...عصبانی

بعد از اینکه دیشب رامین جونم فکرامو خوند و یه نظر مختصری داد ، چون ، فردا صبح زود کلاس داشتیم تصمیم گرفتیم بخوابیم و فردا که کلّی توی دانشگاه با همیم اساسی راجع بهش حرف بزنیم... اما امروز...ناراحت

از صبح ساعت 7.5 تا 3.5 بعد از ظهر این کَنِه چسبیده بود به ما ابرو (کَنِه : همکلاسیِ محترم ، آقای... ، دوست رامین و البته خود من!)   آخه... نمی دونم چی بگم...عصبانی به این بچه یاد ندادن وسط دو نفر آدم اونم توی شرایط ما یه سره حرف نزنه!!! حداقل نپر وسط حرفشون ، شایدحرف خصوصی داشته باشن!!! بد می گم؟!   وسط حرف ما میاد می گه بازی کنیم! بساط بازی رو هم خودش می چینه!!! به خدا این بچه پنج ساله هایی که توی فیلمها میشونن وسط یه دختر پسری که می خوان با هم حرف بزنن از این بهتره!!!ابرو عصبانیتم در واژه نمی گنجه...عصبانی

دیگه اینم باید از راه برسه و روزمون و نابود کنه...افسوس  تازه امروز آقا حساس ترین روزشو طی کرد یعنی بالاخره دختر مورد علاقه اش  بهش جواب مثبت داد... نمی دونین چقدر دلم می خواد مزه این کاری که الان با ما می کنه و یه روز خودش حس کنهناراحت

امروز یک کلمه حرف نزدیم من و رامین ، نذاشت!ناراحت باورتون می شه؟؟؟

فدای رامینم بشم ندیدین آخرای امروز چشاش چقدر ناراحت بود ، دلم داشت از جا کنده می شد ، رنگِ صورتشم تغییر کرده بود... آخرین تلاشهاشم کرد... چند کلمه راجع به دیشب حرف زد که باز این پسره اومد وسط...ابرو وای خدا اعصاب واسه من نذاشته این پسرهعصبانیهر چند تقصیر خودمونه هی بهش گفتیم راحت باشه اشکالی نداره ، ولی بالاخره آدم خودش باید یه چیزایی رو بفهمه دیگه...

امروز هی از رامین می پرسیدم چرا اینجوریه ، حالشو دیده بودم همه چی یادم رفته بود. اولا چیزی نمی گفت ، آخرا گفت امروز حرف نزدیم... آخرشم فهمیدم امروز اسپندگان بود... (من تاریخ یادم نمی مونه ، تقویم هم دست رامینه فعلاً) قربونش برم حق داشت اون موقع اون همه ناراحت باشه ، الان حالشو می فهمم.

روزمون خراب شد...ناراحت

فردا هم جمعه است و رامینمُ نمی بینم...ناراحت   بچه می فهمی اینا رو؟؟؟ تو دیگه این یه جایی که مونده واسه مون و با این کارات خراب نکن...

رامینم فدای اون چشای نازت بشم که یه دنیا ناراحتی توشون بودماچ نمی دونم چی بگم ، هیچی به ذهنم نمی رسه...ناراحت

رامینم چرا اینجوری می شه؟ ناراحت هیچ جای دنیا واسه ما یه جا پیدا نمی شه؟ناراحت

امروز اینقدر دلم می خواست بیام بغلت...خیال باطل می دیدی هی می چسبیدم بهت؟ فدات بشمماچ اینقدر دلم می خواست یه کلمه باهات حرف بزنم و بعد با اون نگاه و صدای مهربونت جوابمو بدی ، نازمو بکشی و منم خودمو واست لوس کنم...خیال باطل دلم می خواست موقعی که داشتی غذا می خوردی اون لُپای باد کردَتو ببوسم...خیال باطل تا حالا اینقدر با فاصله نزدیک با حسرت نگات نکرده بودم...افسوس

مدت شرایط امروز خیلی زیاد بود ، شاید وقتای دیگه هم اینجوری بود و من یادم نیست ولی امروز خیلی اذیت شدم... می دونم فقط تو می تونی حال امروزمو درک کنی...

دیدنت توی سه روز هفته ، اونم با حضور این بشر... نمی دونم چی بگم ، دلم گرفت بهش فکر کردم...ناراحت فردا جمعه است و بعدم شنبه و یکشنبه و بعدم دوشنبه... نمی دونم چی می شه گفت واقعاً...ناراحت ببین زبون آدم بند میاد دیگه...

نمی خوام...ناراحت

رامین جونم امروز حسرت کشیدم ، حسرت داشتنت... خیلی می خوامت عزیز دلمماچ کی می شه کامل داشته باشمت؟

به عشق تو زنده ام عشق منماچ


 
 
هلاله چرا ساکت شده؟...
نویسنده : رامین - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤
 

 

 

 

رامینم بهم می گه ساکت شدی ، درستم می گه من تکذیب نمی کنم ، خیلی کم حرف می زنم...   وقتی هم که پیش همیم ازش می خوام برام حرف بزنه اونم کم نمی ذاره و واسم حرف می زنه ، البته اینکه عاشق صدا و حرف زدنشم و اگه ساعتها واسم حرف بزنه خسته نمی شم بحثش جداست.   الانم دارم فکر می کنم تا دلیل حالمو پیدا کنم... متفکر

فکرای من : (حرفای خودم با هلاله!)

[  . نمی دونم چرا حرف نمی زنم...سوال

  - هلاله خانم؟ عزیزم؟ دعوات نمی کنم باهام حرف بزن... رامینت که عاشقته ازم خواسته بیام ببینم چرا ساکتی ، چرا دیگه حرف نمی زنی و اینقدر تو خودتی؟ تقصیر منه یا رامین کاری کرده؟ بگو ، همشو می شنوم ، به رامینتم می گم می دونی که به حرفات خوبِ خوب توجه می کنه...  اگه زیاد حرف زدم ببخشید ، بگو عزیزم می شنوم.

  - تو خیلی دعوام می کنی ، همش جلو حرف زدن و کارامو می گیری. دوباره هلاله بداخلاقه شدی. دیگه واسم وقت نمی ذاری. ببین با من و رامین چی کار کردی...

می دونی من بدون فکر کردن نمی تونم حرف بزنم ، وقتی بهم وقت فکر کردن نمی دی چه جوری انتظار داری چیزی واسه گفتن داشته باشم؟! البته الان بهتر شدی... هلاله خانم یه کم کمتر بهم گیر بده...

اینقدر از حرف زدن رامین تعریف می کنی و از من ایراد می گیری که دیگه حتی پیش رامینم می ترسم حرف بزنم ، اون خیلی خوبه به همه چی رسیدگی می کنه مخصوصاً به من ، اما تو همه چی و می زنی خراب می کنی ، هرچی حس نابود می کنی...

بهم وقت بده به رامینم فکر کنم ، مثل وقتی که بهم وقت دادی تا واسه ولنتاین و تولدش فکر کنم. مثل وقتی که بهم می دی تا کارایی که دوست دارم انجام بدم ، مثل وقتی که می ذاری به کارام نظم بدم و برنامه ریزی کنم واسه شون ...

به خدا عاشقی اینجوری که تو می گی و انجام می دی نیست. رامینُ دوست داری  داشته باش ، منم دوسش دارم ، خیلی پسر خوبیه ولی منم هستم یه کم منم دوست داشته باش ، بذار منم زندگی کنم ناراحت تازه یه مدت بود که باهام خوب شده بودی و هوامو داشتی که رامین اومد ، اولا به هردومون می رسیدی بعد منو ول کردی و هی دعوام کنی..

اگه رامین نمی ذاره من زندگی کنم دیگه دوسش ندارم ، می دونم اینجوری نیست همش تقصیر توِ...

از اس ام اس دادنات خسته شدم. بابا من که دیگه مامان ، بابات یا دوستات نیستم خودتم! یه کم واسه منم وقت بذار ناراحت

می دونی چند وقته توی آینه نگام نکردی و تند تند لباس پوشیدی و رفتی؟ اصلاً حواست هست توی خونه ای چه لباسی تنم می کنی؟ اصلاً حواست هست فقط داری می ری پیش رامین مسواک می زنی؟ اصلاً حواست هست معده ات داره سوراخ می شه؟ حتی وقتی پیش رامینی غذا نمی خوری! بابا اصلاً حواست هست من خسته می شم صبح تا شب بدون غذا و خواب بیرونی؟ اصلاً حواست هست چند ساعت می خوابی؟ خوبه باز خوابُ کوتاه اومدی وگرنه اگه یکم انرژی واست می موند مثل اون یه مدت کوتاه همه شبها دو ساعت می خوابیدی... به خدا گناه دارمناراحت

 رامینم اینُ نمی خواد ، باور کن... بهش بگو ببینه با من چیکار می کنی. به جونه خودت اگه راحتم بذاری هیچی نمی شه. به خدا رامینت نمی ره ، اگه رفت هم بهتر از این نیست که از خودت هیچی نمونه؟ آخه دختر تو خودت باید باشی که بتونی یکی دیگه رو دوست داشته باشی...

آره من بچه ام ، اصلاً پنج سالمه. ولی منم دوست دارم تلویزیون ببینم ، کتاب بخونم ، بیام نت ، یه چیز درست کنم واسه خودم یا بدمش به رامین ، یه کار خلاقانه انجام بدم...

به جون خودت من فکر نکنم می میرم ، نمی تونم زندگی کنم ، نمی تونم آبم بخورم! تو که می شناسیم. ناراحت

به خدا خسته شدم ، اگه اسیرو بذاری توی شرایط من خودش خود به خود می میره. ناراحت

هلاله تو که امتحانم کردی به خدا آزادم بذاری ، بهم اجازه بدی کارایی که می خوام و انجام بدم ، واسه ام وقت بذاری کار بدی نمی کنم...

ازم خواستی حرف بزنم ، حالا بقیه اش با خودته که باهام چی کار می کنی... می دونم دوستم داری ، این کارا رو باهام نکن...]

 

 

اینم از فکرام ...

رامینم تا حالا حسامو اینجوری بهت نگفته بودم ، این از خصوصی ترین مدلای نوشته هام بود که خوندی الان... باید به اینا فکر کنم و تصمیم بگیرم... خوشحال می شم حرفاتو بشنوم و کمکم کنی...

(من آدم بدی نیستم به خدا ، اینقدرا ظالم نیستمناراحت

 

 

رامینم خیلی دوسِت دارم ، قلبم واسه تو می زنه ، همه کسم توییماچ


 
 
I <3 U ...
نویسنده : رامین - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤
 

هلاله ات که ساکت شده رامینم ، توی عالم ساکتیش این دفعه اینجوری بهت می گه دوسِت داره عشق من...قلب

عاشقتم ماچ


 
 
سلام دوباره و اولین سلام من...
نویسنده : رامین - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤
 

 

سلام ، من هلالهِ ام عشق رامینم.

 امروز بعد از مدتها سر از کافی نت در آوردیم! یه کم که گذشت رامین وبلاگُ آورد و شروع کرد به نوشتن حرفامون... هر چند من ساکت بودم تقریبا...

فداش بشم چند وقته بهم می گه حرفامو بنویسم ، خودشم یه دفتر گرفته و توش  می نویسه ، امروزم آورد با هم خوندیمش ، ولی من هنوز یک کلمه هم ننوشتم! توی دفتر برام سخته چون خیلی باید مرتب و با تشکیلات بنویسمشون واسه همین تصمیم گرفتم بیام اینجا بنویسم ، نمی دونم چه طور می شه ولی امیدوارم خوب باشه و بتونم حرفامو بزنم و رامینمُ اینجوری خوشحال کنم.

رامین جونم حرفامو بخون ، به عشق تو اومدم اینجا و شروع کردم به نوشتن. همه ی زندگی منی عشق منماچ


 
 
4 اسفند 89
نویسنده : رامین - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤
 

من هیچی ندارم در حال حاضر

نه

(جدی می نویسم ارسال می کنم)

نه خیر

رامین حرف نمی زنه و میگه حرفاش تموم شده . فقط نگا میکنه هِی .     

 

رامینِت همیشه واست حرف واسه گفتن داره هر لحظه که بخوای برات کلی حرف میزنه واسَت هرکاری می کنه ،هرکاری نمی دونی چقدر دوسِت داره...

الانم که می بینی اینقدر ساکت جُلوت نشته داره بهت وقت میده  که حرف بزنی براش (میگه من خیلی مغرورم ) دوس داره صداتو بشنوه دوس داره حساتو بدونه می خواد وقتی رفتخونه شب شدمی خواد 1 چیز بنویسه فقط حسای خودشو ننویسه ،می خواد بنویسه من این حرفا رو به هلاله زدم و اون بعدش این حساو داشت میخواد بگه هلاله من حس داره حرف میزنه برام ...

 

خیلی دوسِت دارم هلاله جونه خودم ...

فکرام شلوغ پلوغه ، تو خیلی خوب حرف می زنی ، می ترسم بد حرف بزنم ، ترجیح می دم فکر کنم بیشتر ، خیلی وقته ننوشتم من داشتم فکر می کردم اینجا هم می تونم بنویسم بعد دیدم نه شاید خوب ننویسم . کلاً خودت می دونی چه جوریم دیگه

 

بعد دیگه حرف نزد ....

من رامینُ دوس دارم (منم خیلی دوسِت دارم عزیزِ دلِ خودم:*

شاید اینجا نوشتم و اما قول نمی دم .

می خوام بعداً فک کنم بنویسم

 


 
 
تابستون
نویسنده : رامین - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱
 

ماچخیلی دوسِت دارم هلاله جونم

 

خُب الان هلاله جونم می خواد یه چیزایی بگه من اینا بنویسم :‌)

می خوام ببینم این املا رو چند می شمنیشخند

 

شروع :

خیلی دوسِت دارم،دلم برات تنگ می شه ، چقدر دیگه صبر کنم ؟ (الان سرش رو شونم بود حرف نمی زد)خسته شدم !! (قربونش برم)این چه زندگی ایییییییییییییییییییه؟!!

(الان دارم تو چشاش نگا می کنم )ننرو .....

به یه سری آدم بی کارِ بدون مغز چی می گن ؟؟؟؟

1.گشت

2.اماکن

3.گشت و اماکن

4.گزینه 3

² H

من می پرسم به چی فکر می کنی ؟

جواب میده .... به تو تابستون دوستان (خانواده)(منو مسخره کرد)آینده حال گذشته !وسرش را تکان می دهد!!

فعلاً بسه

شما برین تا ما به کار خودمون برسیم نیشخند


 
 
دیروز
نویسنده : رامین - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٢
 

دیروز ساعت ۵  که نه ۵ و ۴٠ دقیقه هلاله رو دیدم با هم رفتیم یه جا که اسمش سرو بود ....چشمک

یه کمی بودیم بعد هلاله جونم یه چیزایی برام آورده بود داد به من منم یه چیزایی داشتم اونا رو دادم به هلاله

بعد هلاله یه چیزایی بود می خواست به من بگه ، اونا رو گفت بعد منم یه چیزایی بود که می خواستم به عزیزِ دلم بگم گفتم بعد اسلام کلی در خطر افتاد !!!! 

مشغول بودیم که یه هو کلی آدم اومدن اونجا...

همشون ما رو می دیدن می خوندیدن و رد می شدن ....

دوتا دختر هم اومده بودن که از خنده رفتن بیرون تا منفجر نشن !!!!

همینا بود

بعد تصمیم گرفتیم بریم خونه هامون !!!

تا کوچه هلاله جونم اینا قدم زدیم بعد خداحافظی کردیم .....

این بود جریان دیشب ما

البته بعدش یه اتفاقایی افتاد یه کمی هلاله جونم اشک ریخت و اینا منم کلی ناراحت شدم و....

الانم دارم سعی می کنم آرومش کنم !!!!

هلاله جونم خیلی دوسِت دارم ماچ


 
 
سلام
نویسنده : رامین - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱
 

افسوس

ببخشید که دیر آپ کردم

اون ساعتهایی که می گفتم ....

داشت تموم می شد که هلاله با خونوادش رفتن مسافرت !!!!

و ۴۶ ساعت و ٣٠ دقیقه بهش اضافه شد ....

به خاطر همین ناراحت بودم !!! دیگه حال نداشتم بیام سر بزنم ....

بعدشم سه شنبه و چهار شنبه و پنج شنبه این هفته + جمعه کلی همو دیدیم !! خیلی خوب بود کلی با هلاله جونم حرف زدم....

این روزا تو دانشگاه همو دیدیم !!!!

ولی امروز ساعت ۵ قراره بریم بیرون و شام بیرون با هم باشیم ...

(با اجازه مامانِ هلاله ....)

خیلی خوبه ....

امروز قراره یه چیزی به هلاله بگم که ترجیح می دم خودش بیاد اینجا براتون تعریف کنه

 

از همتون که برا ما دعا می کنین تشکر می کنم

هلاله جونم خیلی دوسِت دارم ماچ


 
 
هشتم فروردین
نویسنده : رامین - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
 

کاش یه درخت از تو سینم در میومد و میوه هاش عکس و صدای هلاله جونم بود ...

 

اونوقت ریشه هاش قلبمو آروم می کرد و میوه هاش فکرمو ....

 

ولی افسوس که الان هم قلبم و هم سرم    هم درد می کنن و هم آروم نیستن ...........

 

 

 

هلاله جونم خیلی دوسِت دارم ....... ماچ


 
 
هفتم فروردین
نویسنده : رامین - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
 

یاد باد ، آن روزگاران1 ، یاد باد

 

           اما من این روزا رو هم دوست دارم

 

                                   عاشقتم هلاله جونم

 

*1 : آن روزگاران منظورم روزاییه که با هلاله جونم همگروه بودم و هر روز ساعت 9 بودیم دانشگاه تا اینکه دانشگاهو ببندن اونجا می موندیم و کار انچام می دادیم.....


 
 
ششم فروردین
نویسنده : رامین - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
 

قول می دم تمام تلاشی که یه رامین می تونه برای زودتر به دست آوردن هلاله جونِش بکنه رو بکنم تا هرچه زودتر بیام و تو رو به عنوان همسر خودم بگیرم ، قول می دم .

کمکم کن تا انرژی بیشتری داشته باشم ...


 
 
چهارم فروردین
نویسنده : رامین - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
 

اینو نمی گم

 

پنجم فروردین :

خیلی روز خسته کننده ای بود !!!

خوشحالم که تونستم کاری کنم که روزت با خوبی و خوشی تموم شه .

 

دوسِت دارم عزیزم ماچ


 
 
سوم فروردین
نویسنده : رامین - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
 

عشق

          عشق

                   عشق

 

جلو بابام گریه کردم ، هیچ کدوم به روی خودمون نیاوردیم .....


 
 
حالم بده
نویسنده : رامین - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳
 

امروز خیلی دلم تنگ شد ...

تاریخ به خودش ندیده بود من نتونم غذا بخورم ولی امروز نتونستم ناهار بخورم ...

چند بارم گریه کردم ...

نمیدونم چرا ایندر سخته ندیدنه کسی که دوسش داری ، ولی خیلی سخته ، دله آدمو می سوزونه ...

امیدوارم عزیزانتون همیشه اطرافتون باشن تا هر وقتی که خواستین بتونین ببینینشون ...

روز سختی بود برام ، خدا کنه روزای بعدی بهتر باشن

الان ١٩٣ ساعت و ۴۵ دقیقست که هلاله جونمو ندیدم و ٢٨٠ ساعت دیگه هم قراره نبینمش خدا بهم صبر بده ....

خدایا کمکم کن ....

 

هلاله جونم خیلی دوسِت دارم  ماچماچ


 
 
← صفحه بعد